آبی پوست

خب! احتمالا که نه، دقیقن دخلمون میاد. نه! اومده.

«ژاگِن» این را با خنده گفت و به دالان سوم برای پرتابه ها پیچید؛ بر ارابه ای که مجهز به انتقال دهنده در مسیر های کوتاهِ شهری ست سوار بود. نشسته و آرام؛ اما غوغایی درونش موج می زد، به نشانه ی همان توفان که بیرون در راه بود.

همه در طی سالیان می اندیشیدند که کار زمین با حملات تروریستی به پایان می رسد و یا با شهاب سنگ و یا آلودگی زیستی و یا چیزی شبیه این. اما این پیشبینی ها همه اشتباه بود. پایانِ کارِ زمین ویژه تر پیش رفت. به سادگی: جای بهتری در دسترس بود!

زمین زود متولد شده بود و حالا پیر شده است. منابع رو به پایان و انتقال منابع به زمین هزینه بر است. در دوره ای که انسان احمقانه خود را تکثیر کرد تمام منابع را بلعید و پس از آن نتوانست به سرعت جمعیت را کاهش و خود و رفتارش را بهینه کند. زمان زیادی برد تا بشر دوباره جمعیت را به دو و نیم میلیارد کاهش داد و دست به کارهای خلاقه زد و کارهای تکراری را به روبات ها سپرد.

بله! ما زمان را کشتیم. عمر خود را کوتاه کردیم و بهره وری را پایین نگه داشتیم و بجای دانش، خریت را پیشه کردیم و خرافه را. اکنون زمان دیگری ست! آدمی به پیش می تازد، چابک تر با جمعیت کمتر و رفتاری بهینه تر. محیط زیست ما آماده است تا آنرا ترک کنیم. اکنون جمعیت کمتر از دو میلیارد است و همگی برای آینده تربیت شده ایم، نه برای گذشته. آدم بسیار پیر تر شده و فرهیخته تر.

سنای مرکزی تصمیم گرفت در زمانی معادل 5 سال با استفاده از آسانسور های انتقال جرمی زمین را به مقصد سیاره های نو متولد شده در کهکشان « گونتازا » ترک کنیم.

من « آلاگزانا » هستم. یک دورگه ی آبی پوست با چشمانی سیاه و جنسیت کازآ. دوران های پیشین نمی دانستند روزی چنین چیزهایی وجود خواهد داشت. خرافه امروز مُرده است. اگر حتا ششصد سال پیش بوجود می آمدم چیزی شبیه آن آدم های بی خاصیت بودم که نه چیزی می دانستند و نه می توانستند بفهمند. و امثال من را تکه تکه می کردند چرا که می اندیشیدند ما را خدایان نفرین کرده اند.

به دور از تمام بدی ها زمین بستری بود که ما را رشد داد و حفاظت کرد. اکنون اینجا ایستاده ام، در طبقه هشتصدم برج مراقبت از پروازهای انتقال مولکولی که قرار است نمونه ی همه ی گونه های زیستی را به سیاره ی جدید منتقل کند. به این می اندیشم که چقدر خوب است که در این زمان زیسته ام و چقدر خوبتر که هستم. اما حسی در من خالی می شود که نامش دلتنگی و نوستالژی ست. دل کندن از جایی که یک میلیارد و چند صد میلیون سال ما را در آسایش نگه داشت و اکنون در حال پشت سر گذاشتنش هستیم زیرا دیگر کارآمد نیست، آن اندازه که آینده ی ما نیاز دارد.

در حالی که در این افکار غوطه ورم از برج خارج می شوم تا به ساحل جنگلی حومه ی شهر بروم. دقایقی بعد، ایستاده بر ساحل شنی و در حالی که دست بر پوست درختان ساحلی که چهارصد متر دورتر از دریا روییده اند می سایم و به این فکر می کنم که روزی اینجا خانه بود، خانه! من از آخرین مسافران هستم و مانده ام تا واپسین پرتاب های جرمی را رهبری کنم در آرامش و با امنیت کامل. ما موجوداتی شدیم که مادر را به حال خود می گذارند و می روند.

آن اندازه که نیاز بوده گونه های زیستی را منتقل کرده ایم و ما بقی می مانند تا در این سیاره، اگر بتوانند، فرگشت و زندگی را ادامه دهند. سلول های کمتری رفته و سلول های بیشتری مانده اند اما بیشترین حجم آگاهی رفته است. از این پس زمین می ماند و راه هایی که خواهد رفت. همچون یک میلیارد سال پیش از شعور ما.

یادگاری هایی که می مانند و راه های آمده ای که پشت سر می گذاریم تا به راه های جدید وارد شویم. به آسمان نگاه می کنم که تا چند ساعت دیگر آن را رها خواهم کرد. این رنگ را که شبیه پوست من است می گذارم و به راه خود می روم. همه ی تاریخ را در زمین جا می گذارم. همه ی موسیقیی که اینجا زاده شد و همه ی صدا هایی که اینجا تولید شد رها خواهند شد و من به آغوش صداهایی خواهم رفت که پیش تر از حضور خودم به خانه ی جدید فرستاده ام. هنگام آخرین نگاه به دیوارها و بستن درها رسیده است. لمس واپسین یادگاری های اساطیری و بدرود گفتن به خانه ی قدیمی.

.

نگارش: مهندس فرشید خیرآبادی