لمس تن تو

  • دستت رو بکش روش!
  • زبره.
  • آروم لمسش کن، باید حسش کنی!

  • چرا؟
  • وقتی حسش کنی، درکش میکنی.
  • آخه چرا باید درکش کنم؟ این یه درخته، مثِ همه ی درختا.
  • تا درکش نکنی بخشی از اون نمیشی.
  • برو بابا! واسه چی باید بخشی از اون بشم؟ حالیت نیستا.
  • اگر بخای رها بشی؛ اگر بخای لذت ببری اول باید به جهان وصل بشی. باید یکپارچه بشی تا چیزی آزارت نده.
  • تو بیشتر دوست داری منو لمس کنی یا درختو؟
  • تو رو هم دوست دارم لمس کنم اما چیزی که دارم میگم چیز دیگه است. چطوری بگم، باید نیرو بگیری از درخت. درختا نیروهای عظیمی دارن.
  • تو بیشتر از من نیرو میگیری یا درختا؟
  • از تو هم نیرو میگیرم. ولی درختا من رو قویتر میکنن.
  • یعنی من قویترت نمیکنم؟
  • چرا تو هم من رو قوی میکنی و خوبه که هستی، ولی من از درختا لذت میبرم.
  • یعنی از من لذت نمیبری، منظورت اینه دیگه؟ یعنی پوست زبر و سیاه درختا از پوست شفاف و نرم من لذتش بیشتره؟
  • نه منظورم این نیس.
  • آخه تو همش میگی درختا خوبن.
  • درختا زیبا هستن.
  • گل ها که زیباترن مثل من.
  • گل ها زیبا هستن ولی نیرویی ندارن، نیرویی به ما نمیدن.
  • من چی؟
  • تو هم قشنگی.
  • قشنگم ولی نیرویی به تو نمیدم. همین دیگه!
  • نه اینا دو چیز متفاوته.
  • چه چیزی متفاوته؟! اینکه تو از درختا لذت می بری اما از لمس تن گرم من نه. حتما میخای درختا رو بوس کنی.
  • چرا همه چیز رو با هم قاطی میکنی؟ من دارم از نیرو های متافیزیکی میگم. از اعماق میگم.
  • چی رو قاطی میکنم؟ نیرو میرو میکنی هی.
  • من چکار کنم که دست از سرم برداری؟
  • بجای اینکه از من تعریف کنی و من رو لمس کنی و تن من رو ببوسی که داغ و نرمه، میری سراغ درختای سیاه و گنده.
  • خوب من چکار کنم؟
  • من چه میدونم؟ برو آدم باش. مثل همه ی مردا، خوب باش.
  • من از نیروهای کیهانی حرف میزنم که بهت آرامش میده، شاد نگهت میداره.
  • بخوره توی سرت این نیروهات. میخام چکار کنم این چرت و پرت هاتو؟
  • مگه خودت نگفتی آرامش نداری؟
  • چرت و پرت نگو!
  • مگه نگفتی دلت میخواد قدرتی داشتی که به هر چیزی میخای برسی؟
  • خاک تو سرت بابا!
  • چی؟
  • هیچی حالیت نیس. تو مردی؟ هیچی نمیفهمی.
  • من همه چی میفهمم.
  • آره، خیلی! اندازه گاو نمیدونی.
  • مگه چی میگم؟
  • همش چرت و پرت میگی.
  • اینا چرت و پرته؟
  • پس چیه؟
  • برای تو چرت و پرته. اما وجود داره.
  • خاک تو سرت. تو وجود نداری. خاک تو سرت.
  • اصلا تو چی میخای؟
  • من بغل میخام. میخام محکم بغلم کنی. فشارم بدی. بوسم کنی با تموم مردونگیت. خاک تو سرت که این چیزا اصن حالیت نیس.
  • خب! میگفتی چی میخای. مگه زبون نداری؟
  • بی شعوری دیگه. من باید بهت بگم؟!
  • آره
  • نمی فهمی. احمقی.
  • چرا به من میگی احمق؟
  • بی شعوری.
  • تو همش از آرامش میگفتی. میگفتی نیرویی میخای که شادت کنه. میگفتی میخای پرواز کنی. آزاد بشی.
  • آشغال عوضی. من این رو نمیخام.
  • خودت گفتی.
  • خفه شو.
  • پس چی میخای؟ میمیری حرف بزنی؟
  • عوضی من چیز دیگه میخام. میخواستم هر کاری بکنم.
  • باید میگفتی. به زور که نمیشه. میشه تجاوز.
  • تو یه حیوون آشغالی. عوضی پس فطرت. من از اینجا میرم.
  • چرا؟
  • لال شو. لال شو!
  • چرا گریه میکنی؟ مگه چی شده؟
  • حیون تو به من توهین کردی.
  • من کی توهین کردم؟ تو همش فش میدی.
  • تو هیچی حالیت نیس. کارات آدم رو زجر میده.
  • من که کاری نمیکنم.
  • کارات همش شکنجه است. تو یه حیوون بد ذاتی.

در حالی که دسته کیفش را محکم گرفته بود و می کشید به سرعت رفت. می دوید. انگار از چیزی می گریخت. انگار از جهنم فرار می کرد، از جایی به این زیبایی با درختان انبوه و فرشی از چمن که به زیر آنها پهن شده بود. از این صدای عمیق گنجشک ها که برای هیچ و برای همه چیز می خوانند فرار کرد. نماند تا گربه هایی که به دنبال هم می دوند و نگاه کلاغ هایی که پرهاشان رنگی از سبز لجنی تا سرمه ای و سیاه در خود دارد را ببیند.

او را به این پارک زیبا آوردم تا به او راه های زیستن بدون درد را بگویم. بگویم که شاد باشد و رنج نکشد. من با نهایت آنچه دارم و آنچه می دانم، تلاش کردم به او آزادی و شادی ببخشم. به او راه های زیستن بدون خشم را بیاموزم. نمی دانم چرا اینگونه شد.

شاید در سطح درد نمی توان درد را درمان کرد، شاید. به قول استادم درد را چیزی پدید آورده، آن چیز رنج است. حالا نمی دانم رنج چیست و من چرا مدام حرف دیگران را برعکس می فهمم. نمی دانم.

.

نگارش: مهندس فرشید خیرآبادی