کوچه

مرداد است؛ بادهای داغ تابستانی از روی تنوری آماده ی پختن بر می خیزند و در هوایی خفه، به هر چیز به هر جا خود را می کوبند. سالی گرم و شرجی در کوچه ای دراز، باریک و قدیمی. دو سوی کوچه را خانه ها تسخیر کرده اند. از سویی حیاط و از سویی نمای وا رفته ی ساختمان ها دیده می شوند و درختانی که تنها شاخه هایشان از بالای دیوارهای بلند حیاط پیداست.

دیوارها و حیاط هایی شبیه زندان و مردمانی گرفتار در محاصره ی دیوارها. آفتاب بالای سر کوچه گرفتار شده و کوچه از داغی آسفالت هایش مثل تنور نانوایی است. اشعه ی خورشید به شیشه ی پنجره ها برخورد می کند و باز می گردد، مجبورت می کند سرت را پایین بیاندازی تا کور نشوی. تازه وقتی سر خم می کنی می فهمی نور از روی زمین که با آسفالت فرش شده نیز باز می تابد و می خواهد درون چشمت فرو رود و کورت کند. آفتاب به زور می خواهد خودش را به شهر نشان دهد. رهگذران باید دستشان را بالای پیشانی بگیرند تا از نور کور نشوند.

در این ساعت، رهگذری در کوچه نیست. کوچه خود را به تماشا ایستاده است و منتظر پاهای رهگذری که با ذهنی مشوش از درازای او بگذرد. انتظار کوچه ثمر خواهد داد و کسی خواهد آمد و از پیچ کوچه خواهد پیچید و در آغوش کوچه جا خواهد گرفت. فقط باید شکیبا باشد. تنهایی! روزی پایان خواهد یافت، شاید!

.

Ø    امروز شاید دوباره از اینجا رد بشه.

Ø    خونه شون همین طرفاس وگرنه پشت هم از اینجا رد نمی شد. اما تا حالا ندیده بودمش، نمی دونم شاید تازه اومدن. خونه شون رو عوض کردن و اومدن اینورا.

o      شایدم همینجوری رد میشه.

Ø    اینجا یه کوچه ی پرته و کسی همینجوری از اینجا رد نمی شه، باید مسیرش باشه.

Ø    دیروز ساعتو دیدم یک ربع به چهار بود که از اینجا رد شد، روز قبلشم همینطوری بود.

Ø    لباس قشنگی تنش بود و رنگش بهش میامد. موهاش از دور روسریش ریخته بود روی شونه هاش، موهای بور و نرمی داشت.

o      تو که لمس نکردی موهاشو، چطور فهمیدی نرمه؟

Ø    معلوم بود نرمه! شایدم امروز لمس کنم.

Ø    گردن خیلی سفیدی داشت، روسریش رو باز گذاشته بود و دیده می شد. پوست گردنش تا سر سینش دیده می شد. حتا یه لک نداشت، شفاف و سفید بود. صورتش خیلی خوشگل بود؛ لبای گوشتی و شیرینی داشت.

o      مگه تو لبش رو خورده بودی که میگی شیرین بود؟

Ø    معلوم بود دیگه!

Ø    چشاش بی نظیر بود: آبی! اینجوری تا حالا ندیده بودم.

Ø    رنگ مانتوش هم آبی بود، مثل رنگ چشاش.

Ø    خیلی هم خوش اندام بود.

o      اون که لاغر مردنی بود.

Ø    همینجوری خوبه. ندیدی اصلا شکم نداشت.

o      خب! اینجوری رون پاشم لاغره.

Ø    عوضش سینه هاش از زیر مانتو خوب برآمده بود. خیلی منو جذب کرد. معلوم بود گرد و اناری هستن.

o      مگه تو دیدی؟

Ø    اه! بالاخره می بینم دیگه … .

Ø    قدشم بلند بود. عالی بود واقعن!

Ø    خیلی ناز راه می رفت، آروم و با عشوه. با قدمهایی که بر میداش سینه های برآمدش بالا و پایین می پرید.

Ø    موقع نفس کشیدن، چشم هاش کمی باز و بسته می شد و مژه هاش تکون می خوردن. موهای پیچ خوردش که روی شونه هاش ریخته بود تاب میخوردن، انگار می خواستن سُر بخورن و بریزن رو زمین.

Ø    دیروز که از پیشم رد شد، حس کردم بدنش داغ داغه و دلش می خواد بهش بگم که خوشم اومده ازش!

Ø    رد شد اما نتونستم بگم!

Ø    برگشتم و از پشت نگاش کردم. قد بلندش آدمو میکشه!

Ø    گودی کمرش به باسن برجسته و گِردش زیبایی فوق العاده ای داده بود، باسنش گوشتی و نرم بود!

o      مگه تو به باسنش دس زدی، که میگی گوشتی و نرمه؟!

Ø    اه! بالاخره که دس میزنم دیگه … .

Ø    دیروز آماده نبودم که بهش بگم اما امروز حتما میگم.

o      دیروز هم همین رو میگفتی.

Ø    ولم کن بابا! اه!

Ø    امروز دیگه حتما میگم. می دونم اونم دلش می خواد.

o      از کجا میدونی می خواد؟

Ø    چون چند روزه از اینجا رد میشه.

o      چه ربطی داره؟

o      شاید خونه شون اینوراس.

Ø    من دیدم، توی این کوچه خونشون نیس. از کوچه رفت بیرون؛ پس خونشون جای دیگه س.

Ø    اون بخاطر من میاد از اینجا رد میشه.

Ø    امروز حتما بهش میگم.

Ø    … .

Ø    راستی ساعت چنده؟ فک کنم الان بیاد دیگه.

o      شایدم نیاد دیگه.

o      همیشه اون وسط کوچه بود که تو وارد کوچه می شدی، اما الان نه.

Ø    نه! میاد. امروزم میاد.

Ø    ببین! ببین! اومد. خودشه!

Ø    وای چقد نازه! نزدیکم بشه حتما بهش میگم.

    و کوچه! این گذرگاه ِ آدم ها و زمان ها.

               این تنهایِ با همه در دوستی ها.

.

§       اه!

§       این پسره ی مزاحم باز اینجاس. خونه زندگی نداره که این وقت روز پرسه میزنه. چشم چرون احمق! هی آدم رو نگاه میکنه.

§       آشغال، معلوم نیس چی می خواد؟

§       آدم از این لاتو لوتای خیابونی میترسه. حد خودشو هم نمیفهمه. یکی نیس بهش بگه: «عوضی، برای چی مزاحم یه خانوم دکتر میشی؟»

§       این الدنگ چی میخاد؟ کور بشی الاهی!

§       ایکبیری زشت! الدنگ، چه درازه! لاغر مردنیه ی بد ترکیب.

§       حالا هی خودش رو میخاد نزدیک آدم کنه. هر چی هیچی نمیگی باز نمیفهمه.

§       برو از کوچه ی دیگه گورت رو گم کن.

     و گذر کردن از نزدیک به دور ها!

.

§       آخی! بالاخره گورش رو گم کرد.

§       یک ساعت طول کشید تا رد بشه و بره پی کارش.

.

کوچه! ایستاده با رویا. بنشسته با روزها با شب ها با آدم ها.

آدم ها

و خیال انگیزی

و پراندن احساس ها.

کوچه! یاد آور آنچه بگذشته، آنچه در رویا تا ابد مانده.

o      تو که باز چیزی نگفتی؟

o      اصلا نفست بالا نیومد.

o      دیدی گفتم!

Ø    خفه شو دیگه! بذار حواسم جمع بشه.

o      آهان! پس الان چون حواست جمع نیس نمیتونی باهاش حرف بزنی؟!

Ø    لال شو لعنتی!

Ø    الان صداش می کنم و میگم: «خانوم من از شما خوش میاد!»

o      اونم بر میگرده میگه: «خفه شو!».

o      منم غش غش بهت می خندم.

Ø    نه!

Ø    اون فقط وامیسته و هیچی نمیگه. امروز فقط گوش میده، فردا باهام حرف میزنه.

     و ایمان بیاوریم!

                        به آغاز ها و کلام ها و گفتن ها و شنیدن ها.

.

Ø    خانوم ببخشید! خانوم؟ میتونم چیزی بگم؟

o      صدات رو کسی نشنید احمق! اون از کوچه رد شد و رفت توی خیابون بغلی.

Ø    نه! شنید.

o      آره شنید و مهلت نداد. اینجاست که باید از خنده روده بر شد.

Ø    نه! شنید. گفتم امروز جواب نمیده.

Ø    فردا که رد بشه وُ دوباره بهش بگم، جوابمو میده و باهام حرف میزنه.

.

                                                          نگارش: مهندس فرشید خیرآبادی