سنگ

ساعت را نمی دانم اما آفتاب روشنایی را پهن کرده است و به روی خیابان ها، موجودات و درختان راه می رود. آفتاب آرام آرام رنگ ها را از نارنجی به سفید تبدیل می کند و دیگر نمی توان به خود خورشید خیره شد. اکنون لمس تن شهر و شهر خانه به دست آفتاب بجای لذت، زیبایی می آفریند. کم کم رنگ ها کم رنگ تر و غبار بیشتر می شود. من در خیابان هستم و می روم … .

کسی آرام می ایستد تا من رد شوم، هیچ حرکتی نمی کند، انگار به یک باره میخکوب می شود و می میرد. از این سوی خیابان به آنسو می روم. زنی تا مرا می بیند به تاخت دور می شود. همچنان در راهم و به دسته ای از مردان ایستاده منتظر اتوبوس سرویس کارخانه نزدیک می شوم.