ویلا و لیلا

صدای شُرشُر آب، آبی که به روی سنگ ها و تنگه های مسیر رود می ریزد و می پاشد و پیش می رود، هیاهوی سیرسیرک های بی تاب که پشت هم می خوانند و سیرسیرک هایی که منقطع سیرسیر می کنند. نجوای پرندگان جنگلی عجیب که نامشان را نمی دانم و آوازشان ناله فام است و دسته ی پرنده هایی که در جواب هم می خوانند.

هوا گرم و مرطوب است. چیزی جز برگ هایی پف کرده و خیس به رنگ های بیشتر سبز و کمتر زرد نمی بینم. ریشه ی درختان که همچو خاطرات من بخشی آشکار و بخشی پنهان اند کم کم چشم می خورند. سرم را تکان می دهم، تنه ی درختان با اندازه هایی گوناگون و رنگ هایی متنوع ظاهر می شوند، درختی که سبزینگی تا بالای تنه ی آن پیش روی کرده، همچون بهار در قلب شب های زمستان، پیش تاخته. آن یکی درخت خم شده، باز هم خم، آنقدر خم که تنه اش بجای آسمان سر به زمین می ساید. برگی گه گاه از آسمان جنگل می چکد و چرخ می خورد تا به روی برگ های بر زمین ریخته بخوابد.

همچنان آوای آب در برخورد با سنگ ها و در آمیخته با نجوای پرنده ای که جیغ می کشد شنیده می شود اما سیرسیرک ها می خواهند خاموش شوند مثل نور در جنگل که آرام آرام به تیرگی بدل می شود. روشنایی اندکی بر بستر جنگل می تابد، انگار شب فرا می رسد. آسمان را نمی بینم و تنها زمین و برگ ها و تنه های درختان. هوایی که شرجی تر، خفه تر می شود را حس می کنم. من هنوز نفس می کشم.

حوالی ظهر بود که مرا اینجا آوردند. ویلای من کمی دورتر از جنگل است، در جایی زیبا، تکیه داده بر بستر صخره و کوه ها. جایی دنج و آرام و دلچسب.

سه روز پیش همراه همسرم، لیلا، به اینجا آمدیم تا حال و هوایی عوض کنیم. من به کسی نگفتم که به کجا می رویم. می خواستم چند روزی در آرامش باشیم و تنها. به لیلا هم گفتم به کسی نگوید تا مزاحمی سر و کله اش پیدا نشود و یا با تلفن های بی دلیل آرامش مان را بهم نریزد. حتا موبایل هایمان را خاموش کردیم و به ییلاق آمدیم. ظهر بود که به ویلا رسیدیم. این سه روز گذشته کمی حالم بهتر شده است. امیدوار بودم هر روز حالم بهتر شود و رابطه ام با لیلا هم رنگ دیگری بگیرد.

امروز صبح برای قدم زدن به جنگل رفتم. ساعتی در آرامش، نور، رنگ و صدای جنگل چرخیدم و همچون رقصنده ای که رقص را سال ها از او گرفته باشند و حالا دوباره به دنیای رقص بازگشته باشد می چرخیدم و تاب می خوردم تا روحم خالی شود و پر عطر جنگل.

اندک اندک دلشوره پیدا کردم، بالاخره دلشوره ام اینقدر زیاد شد که تصمیم گرفتم به ویلا باز گردم. پس از دقایقی به ویلا رسیدم، حیاطی بزرگ که دورش را دیوارهایی از سبزینگی گرفته است، پرچین هایی زیبا و دل انگیز. بعد ورود به حیاط سه جاده می بینی، یکی به حیاط پشتی ویلا می رود، یکی به زیر زمین و دیگری مستقیم به ویلا. جاده ها را سنگ فرش کرده بودیم، سنگ هایی کوچک و رنگارنگ، حتا به رنگ آبی، حتا سرخ؛ میان سنگی تا سنگ دیگر خاکی کوبیده. میان راه ها درختچه هایی کاشته بودیم و گل کاری زیبا. حیاط به شیوه باغ های ژاپنی تزیین شده است. پر از بوی سبزینگی و گیاه هایی رنگارنگ، گل هایی درخشان و خوش عطر. در شبانگاه دور حیاط و در میانه جاده ها و دورآدور ویلا نور پردازی شده، انگار آسمان شب به زمین افتاده و روی حیاط و ویلا پهن شده باشد. بهشت در شبانگاهان هم زیبا بود.

به میانه ی جاده که برسی، ویلا خودنمایی می کند، کوچک و درخشان با سقفی شیروانی و دور تا دور شیشه. دیواری نداشت و همه چیز شیشه ای بود با در هایی کشویی، شبیه ساختمان های سنتی ژاپن. ویلا پنج پله از سطح زمین بالاتر و روی سکویی وسیع بنا شده بود. بخشی از سقف هم شیشه ای بود تا آسمان خودش را درون ویلا بپاشد و نور از دیوارهای شیشه ای به داخل ساختمان بخزد.

آرام آرام جاده را طی کردم و هر لحظه دلشوره و دلهره ام بیشتر می شد. وارد خانه شدم. لیلا در دید بود. روی کاناپه لم داده با لباسی سپید و صورتی و یقه باز، جواهراتی که به سینه داشت در نور می درخشید و با رنگ سبزی که از حیاط به داخل ویلا پاشیده رنگ آمیزی می شد. موهایش روی شانه ها و سینه اش ریخته اما سفیدی پوست سینه اش از میانه ی گیسوی اش پیدا بود. پیراهن تا زیر زانو هایش را پوشانده بود و مچ بند پایش می درخشید. لاک ناخن های پایش در نور چند رنگ می شدند. نگاهش کردم و جلو رفتم. با گیسوانش بازی می کرد. نور از سقف شیشه ای خود را به روی لیلا می پاشید و چشم های آبی اش می درخشید. لبخنی زیبا بر لبان سرخ و فریبنده اش نقش بسته بود. لبانی که به سرخی انار های رسیده بودند. با لیلا چند گام فاصله داشتم و میخواستم در آغوش بگیرم اش.

سوزش و داغی عمیقی در سینه ام پیچید. نفسم به یکباره قطع شد. انگار تمام جهان مکث کرد. پیراهنم همچون لبان لیلا سرخ شد. خون در تار و پود پیراهن دوید و به سرعت رنگ پیراهن سپید به سرخی گرایید. بی اراده برگشتم. مردی پشتم ایستاده بود و قمه ای را در کمرم فرو کرده بود و لبخند می زد. چهره ای آفتاب سوخته و هیکلی گنده و بی قواره با حالتی که مشخص می کرد از پایین ترین طبقات انسانی ست. قدی معمولی و چاق، دندانهایی چرک و نیمه سالم، زخمی بر گوشه ی ابروی سمت چپ که تا به روی صورتش پایین آمده بود و دستانی بسیار بزرگ و زشت داشت. پیدا بود نیمی از عمرش در زندان سپری شده است. لباس هایی پوسیده و بی ارزش و تیره بر تن داشت. روی برگرداندم و لبخند لیلا را دیدم و بر زمین فرو افتادم.

دقایقی بعد، مرد زشت پایم را می کشید تا از خانه بیرون ببرد. مرا به بیرون ویلا کشید و از پله ها پایین انداخت و در طول جاده می کشید لباس هایم سنگ فرش جاده را پاک و خونم آن را رنگ میکرد، انگار با آبرنگ می خواستم جهانم را نقاشی کنم و زمین را زیباتر کنم. مرد ایستاد. لیلا که دنبالش بود، در صندوق عقب اتومبیلم را گشود و مرد مرا درون صندوق عقب انداخت. همه چیز سیاه شد… .

اتومبیل ایستاد، در صندوق عقب باز شد و من، نیمه جان لیلا و مرد را دیدم در هاله ای از سیاهی و نور. مرا بیرون کشیدند و روی زمین انداختند. وقتی به زمین خوردم فهمیدم در جنگل هستم و صورتم روی بستر جنگل است روی خاک و نم و برگ ها. آن دو نفر با اتومبیل من از جنگل رفتند، فقط صدای رفتن را شنیدم. من فقط می توانستم برگ ها و تنه ی درختان را ببینم و خون قلبم که بر خاک جنگل راه میرفت و برگ ها را خیس و رنگ می کرد، انگار میخواستم با آبرنگ کف جنگل و برگ ها را نقاشی کنم. مورچه ها و حشرات از خون من می گریختند. آرام آرام صدای جنگل بیشتر می شد و نور کمتر و کمتر. تمام شکل ها و رنگ ها به صدا ها تبدیل می شدند و من عمیق گوش می کردم.

.

نگارش: مهندس فرشید خیرآبادی